..
" كوه به كوه نمي چسبد ولي آدم به آدم مي رسد "![]()
مرد ازخانه زد بيرون . كلاهش را گذاشت روي سرش و همينطور كه آواز مي خواند دستهايش را گذاشت جيبش و به قدم زني مشغول شد . هر روز صبح از خانه بيرون مي رفت و شب بر مي گشت واين شده بود كار هر روز او . اما اين مرد يك عادت بدي داشت كه به خاطر اين عادتش مردم رفت و آمدي با او ندا شتند . مرد به همه وعده هاي دروغين مي داد به هر كس كه مي رسيد وعده ي يك كار غيرممكني را به او مي داد ! مثلا روزي به اهالي روستا گفت كه به آسمان مي رود و تكه اي از آن را برايشان مي آورد ! مردم شگفت زده شدند و باور كردند كه برايشان تكه اي آسماني مي آورد . مردك مدتي از چشم مردم دور ماند و به شهر رفت. مردم در غياب او فكر مي كردند كه او به آسمان رفته و تكه ها را جمع مي كند . روزها و شبها گذشت تا اينكه مرد آ مد . اهالي روستا با ذوق و شوق براي گرفتن تكه ي آسماني پيش او رفتند . ولي مرد با حالت تمسخر گفت وقتي خواستم برايتان تكه اي از آسمان جدا كنم ، ليز خوردم و به پايين افتادم و فقط توانستم يك تكه براي خودم بياورم كه آن را نيز گم كردم ! مردم ناراحت و عصبي به خانه هايشان برگشتند . مرد از اينكه توانسته بود اهالي روستا را برآن باور كند كه به آسمان رفته است خوشحال بود. مرد هر روز وعده ي ديگري مي داد و مردم را فريب مي داد . تا اينكه بالاخره مردم تصميم گرفتند كه ديگر به حرفهاي او گوش ندهند . مرد از اين كار اهالي عصباني شد و هر روز وعده غير ممكن تري به مردم داد. ولي هيچكس به حرفهايش گوش نكرد. مرد از اين وضع خسته شد ، روزي به طرف دو كوه بلند روستا رفت و آنجا استراحت كرد. از دور پير مردي را ديد كه به طرفش مي آيد. فكر كرد كه مي تواند اين پير مرد را با وعده هايش فريب دهد. هدف مرد از اين كار را هيچكس نمي دانست و فقط مي گفتند كه او براي خوش گذراني مردم را فريب مي دهد وخود از اين كارش خوشحال مي شود ! پيرمرد نزديكتر شد. به دو كوه بلند كه سر به فلك كشيده بودند نگاهي انداخت و گفت : عجب عظمتي ! چه كوههاي بلندي ! مردك نيز به كوهها نگاه كرد و گفت : بله كوههاي بزرگي هستند. پيرمرد عصايش را انداخت زمين وكنار مرد نشست. مردك فكري به سرش زد. رو به پيرمرد كرد و گفت : مي بيني اين دو كوه چگونه محكم و استوار ايستاده اند، من مي توانم اين كوههاي استوار را با زور بازوان خود به هم بچسبانم !! پيرمرد از اين حرف مرد تعجب كرد و فكر كرد كه او ديوانه است . آن دو كوه فاصله كمي از هم داشتند ولي چسباندن آنها به يكديگر ، آ ن هم با زور بازو كار آساني نبود ! اصلا غير ممكن بود ! مردك گفت : من سالهاست كه اين كار را مي كنم و هر دو كوهي كه به هم چسبيده اند كار بازوان من است ! اين كار براي من مانند آب خوردن مي ماند. حالا چشمايت را باز كن و نگاه كن . مرد به طرف كوهها رفت . پيرمرد داشت باور مي كرد. مرد نزديك يكي از كوهها شد و از پشت به كوه با دستهايش فشار داد . پيرمرد كمي منتظر ماند و بعد خسته شد و ديد كه كوهها هيچ تكاني نخورده اند ! بلند شد كه عصايش را بردارد و برود ناگهان ديد مرد نيست. فكر كرد كه فرار كرده ولي يادش آمد مرد به او گفته بود كه از پشت كوه فشار خواهد داد. پيرمرد فكر كرد مرد در آنطرف كوه است . نشست و منتظر چسبيدن كوهها به همديگر شد خورشيد كم كم غروب مي كرد. نه كوهها به هم چسبيده بودند و نه از مرد خبري بود ! پيرمرد فهميد كه فريب خورده است. عصايش را برداشت و با ناراحتي از آنجا دور شد. مردك نيز از همان اول كه به پشت كوه رفته بود ، فرار كرده بود و به جاي ديگري رفته بود! مدتها گذشت مردك با وعده هايش بين مردم مشهور شده بود و هر كس او را مي ديد ياد وعده هاي دروغينش مي افتاد و از او روي بر مي گرداند. روزي براي خوش گذاراني به شهر نزديك روستا رفت و با خود فكر كرد اينجا مي تواند مردم را با وعده هايش فريب دهد ! او از اين كارش لذت مي برد و در دلش به سادگي مردم مي خنديد !
آفتاب به شدت مي تابيد. به سايه درختي خود را رساند و به فكر فرو رفت . در همين لحظه مرد پيري كه دست و پايش مي لرزيد نزديكش شد و به درخت تكيه داد . مردك انگار آن پير را جايي ديده بود ! سرش را انداخت پايين و خود را به خواب زد. مرد پير با صداي لرزانش رو به مردك كرد و گفت: چطوري پسرم ؟ ببينم تا حالا چند كوه را به هم چسبانده اي؟ مردك با اين حرف جا خورد و فهميد كه حتما زماني به اين پيرمرد هم وعده داده و حالا وقتش است كه فرار كند ! پيرمرد ادامه داد : تو روزي من را فريب دادي و حالا من تو را پيدا كردم. تو گفته بودي كه كوهها را به هم مي چسباني و من نيز باور كردم و با اميد اينكه كوهها را به هم مي چسباني به تماشا نشستم ، در حالي كه مي دانستم اين كار از عهده تو بر نمي آيد و الان نيز شايد اينطور شده كه گفته اند كوه به كوه نمي چسبد ولي آدم به آدم مي رسد!!!!!!!!!!
...
انشاي فضايي
معلم چوب جادويي خود را روي هوا چرخاند و از اين طريق موضوع انشا را به ذهن بچه ها القا كرد : "انسان را توصيف كنيد."
اين موضوع انشايي بود كه معلم پس از گردش علمي مربوط به درس " مباني زيست شناسي سياره اي " در زنگ انشا براي بچه هاي فضايي تعيين كرد. يكي دو روز قبل آنها براي گردش به سياره زمين آمده بودند. كودكي چنين نوشت :
"انسان" موجود عجيب و شايد مسخره اي است . تا آنجا كه من و حدس زدم بدن او از يك تكه تنه درست شده كه پنج شاخه انعطاف پذير از آن خارج مي شود ! اگر بالا را جهت دور شدن از زمين فرض كنيم و پايين را جهت نزديك شدن بر سطح آن ، آن گاه مي توان گفت كه شاخه كوتاه تر و قلمبه تر بدن انسان در سمت بالاي پيكرش قرار دارد و معمولا دورترين نقطه بدنش از سطح سياره اش هم ، همين است ! كمي پايين تر دو شاخه هم اندازه در دو طرف ، و دو شاخه بلندتر و هم اندازه ديگر هم در آمده كه تعدادشان را درست نمي دانم ! شاخه گرد و قلمبه بالايي يك عالمه رشته هاي نازك سياه و سفيد دارد كه به حالت زننده اي در تعداد خيلي زياد از آن بيرون زده اند. روي اين شاخه قلمبه چندين سوراخ نيز ديده مي شود دوتا از اين حفره ها درست مقابل هم و در دو طرف قرار گرفته اند و دريچه هاي زشت و چروكيده دارند كه مرتب باز و بسته مي شوند و به نظر من نوعي وسيله رديابي تصويري براي انسانهاست ! زياد ديدم كه آنها چيزهاي را با بازوهاي مياني شان مي گرفتند و از يكي از سوراخ هاي بزگ سرشان به درون پيكر خود وارد مي كردند !! علت آن را نفهميدم. شايد به نحوه اي فضاهاي دروني بدنشان را با آن چيزها پر مي كردند. آنها پشت سر هم همان حفره بزرگ خود را باز و بسته مي كردند و امواجي نا مفهوم از آن بيرون مي آمد . يك چيز عجيب براي من اين بود كه چرا انسانها بيشتر بخش هاي بدن خود را با پوسته هاي نازك ونرمي كه درست قالب بدنشان بود مي پوشاندند ؟ به نظر من انسانها بيشتر به دو دسته تقسيم مي شدند. يكي آنهايي كه رشته هاي روي سرشان پيدا بود و ديگري آنهايي كه از آن پوشش نازك ونرم بر روي سرشان كشيده بودند و انگار بدنشان قلمبه سلمبه تر از آن گروه بود . انسانها با سرعت بسيار كمي از يك جا به يك جا مي رفتند . سرعت آنها حداكثر به اندازه جانداران رده سوم سياره ما بود و اين براي من و بچه ها خيلي خنده دار بود ! !مسئول ما مي گفت : بچه ها اين انسانها مو جودات آلوده اي هستند، نبايد زياد به آنها نزديك شويد. به هر حال به خاطر مواد تند و سوزش اوري كه از ته وسايل نقليه انسانه خارج مي شد نتوانستيم به مدت زيادي آنجا بمانيم . اما من از انسان چندان خوشم نيامد. بيشتر به نظر من مثل اسباب بازي بود. آن هم از نوع قديمي و به درد نخور كه حوصله ام را سر مي بُرد . فقط از يك چيز انسان خوشم آمد انها هنگام حركت چهار شاخه بلندتر بدن خود را خيلي هماهنگ به عقب و جلو تاب مي دادند اميدوارم در سفر علمي بعدي با موجودات بهتري ملاقات كنيم.!
منبع : مجله دانشمند
روز مادر
امروز چرا اينقدر دير مي گذرد . همش نگاهم به ساعت است . هر وقت نگاه مي كنم انگار عقربه ساعتم روي يك عدد ايستاده است . كسي از پشت صدايم كرد : نوشتي ؟ برگشتم و گفتم : آره ديشب تمومش كردم بگير اين هم دفتر انشايت .
- مطمئني خانم معلم چيزي نمي فهمه؟
- نه مال همه رو متفاوت نوشتم .
- راست ميگي چطوري اين همه رو نوشتي ؟
.... ديگر جوابش را ندادم پول را ا ش گرفتم و گذاشتم كيفم . انشاي خودم نصفه مانده بود . خودكار را كه دستم گرفتم ، از نوك انگشتانم تا مچ دستم درد گرفت. سر انگشتم زخم شده بود خودكار را يواشكي انداختم زمين تا لحظه اي كه خم مي شوم و برمي دارم انگشتم را لاي دستمال كاغذي بپيچم . تا كسي نبيند . سرم را كه بلند كردم خانم معلم جلويم ايستاده بود. انگار همه چيز را فهميده بود. تنها يك كلمه گفت : بيرون ! از جايم بلند شدم . خانم معلم فرياد كشيد و گفت : اين كارها چه معنايي دارد ؟ از بچه هاي كلاس شنيدم انشاي همه بچه هاي كلاس را نوشتي . چطور چنين چيزي ممكنه ؟ من نمي دانم با تو چكار كنم . را ه بيفت تا خانم مدير تكليفت را روشن كند. نمي دانستم چه بگويم خانم معلم همه چيز را به مديرمان تعريف كرد . نمي دانستم كار كدام انسان نامردي بود كه من را لو داده بود ! تمام مدت سرم را پايين انداخته بودم و به پولها فكر مي كردم . خانم مدير گفت كه الان به مادرت زنگ مي زنم تا بيايد همه چيز را معلوم كند . يك لحظه داد كشيدم نه خانم تو رو خدا ! اگه بگوييد كه همه چيز خراب ميشه . خانم معلم و مديرمان به همديگر نگاه كردند سرشان را به حا لت تاسف تكان دادند . ا لتماس مي كردم كه چيزي به مادرم نگويند ....![]()
![]()
![]()
تا زنگ آخر پشت در كلاس ايستادم . فكر هاي عجيبي در سرم داشتم . امشب حتما خوش مي گذرد ...! زنگ كه خورد پولهايم را در كيفم جاسازي كردم و زيپش را محكم بستم . توي سا لن خانم مدير و خانم معلم باهم حرف مي زدند . مديرمان صدايم كرد . پوشه قرمز رنگ انضباط هم دستش بود. فهميدم ماجرا از چه قرار است. اسمم را توي پوشه نشانم داد و جلوي چشمانم يك صفر براي درس انشا و يك منفي براي انضباطم گذاشت . ولي من اصلا ناراحت نشدم و همش مي خنديدم . خانم معلم حرصش در آمد و گفت : خجالت هم خوب چيزيه ! با خودم گفتم نبايد ناراحت باشم چون امروز روز بزرگي است . از سر كوچه داداشم را ديدم. به هم كه نزديك شديم گفتم خسته نباشي داداش . سپس پولها را از كيفم در آوردم ونشانش دادم . داداشم با ديدن پولها خوشحال شد داخل حياط كه شديم پرسيدم داداش جون دستهايت چرا سياه شده ؟ جعبه واكس را نشانم داد وگفت: امروز توي مدرسه كفشهاي بچه هاي كلاس رو واكس زدم . تازه بچه هاي كلاسهاي ديگه هم خواستند كفشهايشان رو واكس بزنم ! ...
انباري بوي نفت مي داد . پولها را ريختيم جلويمان و داداشم شرو ع كرد به شمردن : يكي ، دوتا ، سه تا، ...
– داداشي من انشايي رو 500 تو مان نوشتم . البته بعضي بچه ها كه خرد نداشتند 1000 توماني دادند تو كفشي رو جفتي چند واكس زدي ؟
- 7تا ، 8تا ، ... چي ميگي ؟ من ؟ خب... جفتي 6000 !
- داداشي نكنه با اين پولها نتونيم واسه مامان چرخ خياطي بخريم ؟
- 11 تا ، 12تا ، خب اگه نتونستيم با اين پولها چرخ خياطي نو بخريم دست دومش رو مي خريم !
- داداشي تو فكر مي كني چرا بابا شبها دير خونه مياد ؟
- 14تا ، 15تا ... خب لابد كارش زياده !
- راستي چرخ خياطي رو از كجا مي خريم ؟
- ما كه نمي خريم پولها رو مي دهيم به مامان خودش مي خره . 16تا 18تا ....
- داداش يكي پروندي ...
- تو چقدر حرف مي زني ...
مامان كاسه آشها رو يكي يكي گذاشت سر سفره. نگاهم كه به كاسه آش افتاد ،گرسنگي ام بيشتر شد. چند روزي بود كه شام آش داشتيم . با خجالت گفتم : مامان من آش نمي خورم مامان داشت نخ را ازسوزن رد مي كرد . از وقتي كه چرخ خياطي اش خراب شده بود لباسها را با دستش مي دوخت و معمولا زود خسته مي شد . داداشم بهم اشاره كرد كه تا ذره ي آخرش بخورم و گرنه مامان ناراحت مي شود. و امروز روز مادر بود....
![]()
چند شبي بود كه شام را بدون بابا مي خورديم . صداي در آمد كمي بعد در انبار باز و بسته شد و يك چيزي توي حياط جا به جا شد و پدر داخل خانه شد. به بابا سلام كرديم هر دو توي اين فكر بوديم كه بابا چرا امشب زود آمده! بعد ازخوردن شام من و داداشم توي اتاق پولها را داخل پاكت گذاشتيم . جمعا 20 تومان پول داشتيم و اميد وار بوديم كه بتوانيم براي مادر چرخ خياطي بخريم و او را خوشحال كنيم . در همين لحظه بابا آمد اتاق و نشست كنارمان و گفت : بچه ها يادتان نرفته كه امشب روز مادر است ؟ من گفتم معلومه كه يادمان نرفته ! پدر خنديد و گفت : بچه ها مادر برايمان خيلي زحمت كشيده و امروز ما بايد او را خوشحال كنيم و از زحماتش تشكر كنيم . طي اين روزهايي كه دير به خانه مي آ مدم تا دير وقت اضافه كاري بودم و در اين مدت توانستم يك چرخ خياطي نو براي مادرتان بخرم . حالا بياييد برويم پيشش حتما خيلي خوشحال مي شود !....![]()
به داداشم نگاه كردم . بغض كرده بود و دستهاي سياهش را به هم مي ما ليد . ومن به دستانم نگاه كردم كه سر انگشتانم پينه بسته بود ....!*![]()
{ روزت مبارك مادر عزيزم }
*******************************************
تاج از فرق فلك برداشتن
جاودان آن تاج بر سر داشتن
دربهشت آرزو ره يافتن
شوكت و فر و سكندر داشتن
تا ابد در اوج قدرت زيستن
ملك هستي را مسخر داشتن
بر تو ارزاني كه ما را خوش تر است
لذت يك لحظه مادر داشتن
![]()
امتحان
* امتحان *
زنگ اول : ساعت امتحان بود . تنبلي و سستي در درس خواندن كار دستم داده بود .
امروز سه امتحان داشتم . لاي هيچكدام از كتاب ها را باز نكرده بودم . اضطراب سراپاي وجودم را گرفته بود. چكار كنم ؟ اگر باز هم نمره ي كمي بگيرم ... واي به حالم ! همه دانش آموزان كتاب علوم را در دست گرفته بودند . عده اي تند تند از روي كتاب مي خواندند . عده اي هم آخر كلاس به صحبت مشغول بودند . نيمكت اولي ها هم باهم رفع اشكال مي كردند. نمي دانستم چه كار كنم. آخر سه امتحان در يك روز... انصاف نيست ! اگر ديروز به كوه نوردي نرفته بودم و مي نشستم هر سه امتحان را مي خواندم ، الان اين طوري نمي شد. همش تقصير.....! غرق اين فكرها بودم كه يكي از بچه هاي زرنگ كلاس كه هميشه نمراتش عالي بود، با خنده رو به من كرد و گفت : " اگر جايي از درس مشكل داري بيا بيش ما تا رفع اشكال كنيم . من كه بهم برخورده بود با غرور گفتم : خودت مشكل داري ها! من احتياجي به رفع اشكال شما ندارم .ديروز اونقدر درس خوندم كه مطمئن باش امتحان را زودتر از تو تموم مي كنم. اين را گفتم و سرم را برگرداندم و از پنجره كلاس به بيرون نگاه كردم . اون هم با خونسردي گفت : يادت باشد زود تمام كردن امتحان نشانه زرنگ بودن نيست . خواستم برگردم يه چيزي بهش بگم كه معلم يه تقي به در زد و وارد شد. ورقه هاي امتحان در دستش بود. نمي دانستم چه اتفاقي خواهد. فكر تقلب به سرم زد. وقتي خواست ورقه هاي امتحاني را بدهد ، زود كتاب علوم را ميگذارم زيرش و بعد...! از اين فكر خوشحال شدم صد اي تق تق نگاهها را به سوي در جلب كرد. مديرمان بود. از ما خواست كه لحظه اي سرو صدا نكنيم و آقاي معلم را صدا كرد و با خودش برد. با بسته شدن در نگاهها به سوي ورقه هاي امتحاني روي ميز جلب شد. بچه هاي شلوغ كلاس ميرفتند و به سوالها نگاه ميكردند و زود بر مي گشتند. فكري به سرم زد. راست از جايم بلند شدم . نگاهها به من خيره شد به سوي ورقه ها خيز برداشتم در يك لحظه يكي از ورقه ها رابرداشتم و زود نشستم سر جايم . بچه ها ماتشان برده بود همه مي خواستند سوالها را برايشان بگويم .سوالها را زود زود برايشان خواندم و آنها در كتابهايشان علامت زدند تا آنها را زود حفظ كنند. پس از مدتي معلم برگشت . از خوشحالي نمي دانستم چكار كنم همه سوالها را خوب خوانده بودم . دستم را بالا بردم وگفتم : آقا اجازه ، پس كي ورقه ها را مي دهيد بنويسيم ؟ آقاي معلم با لحني خاص گفت :الان مي دهم . باز هم اضطراب شروع شد اينبارمي ترسيدم آقاي معلم چيزي بفهمد! با غرور به بچه ها نگاه مي كردم. همه خوشحال بودند . از اينكه اينكار را كرده بودم احساس شجاعت و زرنگي به من دست داده بود . ولي نمي دانستم چرا آقاي معلم مشكوك مي زد ! نيم ساعت از وقت كلاس مي گذشت . آقاي معلم با چشمهاي درشت اش به تك تك دانش آموزان نگاه مي كرد .نگاهش كه به من رسيد ايستاد .دستهايم لرزيد . پيراهنم از عرق خيس بود . آقاي معلم همينطور به من زل زده بود .عينكش را برداشت و گذاشت روي ميز. با لحن دلسوزانه ومهرباني گفت : بچه هاي عزيز شما نبايد از اعتماد من يا حواس پرتي من سو استفاده مي كرديد .من اگر ورقه ها را گذاشتم و رفتم ، شما نبايستي به آنها نگاه مي كرديد . من آن سوالها را براي شما گرفتم .يعني آن امتحان به خاطر خودتان است. در واقع شما مي خواهيد بدانيد از درسهايي كه تابحال خوانديد چقدر مي دانيد. اين امتحان به نفع خود شماست ، حتي اگر كم بگيريد ، بايد تلاش كنيد نمره ي بهتري از قبل بگيريد . پس امتحان سنجيدن دانش خودتان است .توي دلم گفتم حتما يه چيزهايي فهميده است. بعد از تمام شدن حرفهايش وسايلش را برداشت و رفت . پس از اينكه در بسته شد با صداي هوراي من همه ي بچه ها بلند شدند و از خوشحالي جيغ و فرياد كشيدند . همه مي گفتند كه آقاي معلم قهر كرد و رفت . بچه ها از اينكه آقا معلم امتحان نگرفت خوشحال بودند .اما من توي اين فكر بودم كه آقا معلم چطور فهميده بود ... زنگ دوم : شادي ما با رسيدن زنگ دوم و امتحان تاريخ تمام شد .باز هم ترس و اضطراب شروع شد . بچه ها مشغول به درس خواندن بودند . خدايا حالا اين امتحان را چكار كنم؟ يه نفر از ته كلاس داد زد و بهم گفت : آرمان نقشه ديگه اي نداري تااين امتحان را هم خنثي كنيم ؟ با حرفش همه بچه ها زدند زير خنده . ساعت 10:8 بود. همين موقع ها بود كه دبير تاريخمان بيايد با نگاه به ساعت كلاس چشمانم برق زد. فكر ي به سرم زد. به كمك يكي از بچه ها ساعت كلاس را برداشتيم و نيم ساعت به جلو كشيديم ! يعني ساعت شد 10:38 . بچه ها از اين كار من خيلي خوشحال شده بودند و همه به خاطر فكر قشنگم تحسينم مي كردند ولي همه مي ترسيدند كه آقاي معلم بفهمد . در همين لحظه ديبر تاريخمان آقاي تاريخي وارد كلاس شد. به دنبالش آقاي ناظم آمد و دفتر نمره اش را بهش داد و گفت كه جا گذاشته بوديد! آقاي تاريخي دبير تاريخمان خيلي حواس پرت بود و معمولا خيلي زود چيزها را فراموش مي كرد . مثلا وقتي از يك نفري كه ازاو درس پرسيده بود، يك ربع بعد اورا صدا مي زد و دوباره ازش مي پرسيد! خنده روي لبهاي بچه ها نقش بسته بود. با حالتي جدي دستم را بالا بردم و گفتم آقاي تاريخي نمي خواهيد امتحان را بگيريد چون ديگر 20 دقيقه به زنگ مانده .آقاي تاريخي با نگاه به ساعت هول شد من فقط خدا خدا مي كردم كه به ساعت مچي خودش نگاه نكند. ولي انگار يادش رفته بود كه ساعت مچي هم دارد!! آقاي تاريخي دست و پايش را گم كرد . بچه هاي كلاس شروع به اعتراض كردند كه ما در 20 دقيقه نمي توانيم امتحان بدهيم . با صداي تق تق در صداها قطع شد. آقاي ناظم وارد كلاس شد و دفترچه قرمز رنگي كه معمولا انضباط دانش آموزان در آن ثبت مي شد ، در دستش بود. براي يك لحظه قلبم ايستاد. نكند فهميده باشند. نفسهايم تندتر شد . آقاي ناظم خيلي آشفته به نظر مي رسيد . آقاي تاريخي رو به آقاي ناظم كرد و گفت : ببخشيد اگر من امروز كمي دير آمدم . با پشت دستم عرق پيشاني ام را پاك كردم . با خودم گفتم الان ديگه همه چيز لو ميره ! ولي انگارآقاي ناظم متوجه حرف آقاي تاريخي نشده بود ، باخنده گفت : " بله ؟ اشكال نداره ! فقط زود اون ريز نمرات دانش آموزان را بنويسيد چون كه از اداره آموزش و پرورش آمدند و ريز نمرات ها را مي خواهند . بچه ها يادتان باشند از اداره مهمان داريم زياد سروصدا نكنيد . " سپس رفت . خيالم راحت شد. آقاي تاريخي مدتي سكوت كرد .نگاه هاي همه به سوي من بود. بالاخره آقاي معلم لب به سخن گشود : از قرار معلوم شما امروز امتحان تاريخ داشتيد . يكي از بچه ها از ته كلاس بلند شد و گفت : آقا اجازه ما امروز هم امتحان تاريخ و هم امتحان علوم و نگارش داريم . آقاي تاريخي تبسمي كرد و گفت : داشتم مي گفتم ، راستش من اصلا يادم نبود كه از شما امتحان مي گيرم ! قهقه ي بچه ها بلند شد . آقاي تاريخي ادامه داد : حالاهم كه نمي توانم برايتان سوال طرح كنم وامتحان بگيرم . در ضمن من اصلا نمي دانم چرا امروز دير كردم . حتما خيابان ها شلوغ بوده كه من نتوانستم به موقع به كلاس بيايم . جلسه بعد ان شا الله جبران مي كنم و برايتان سوال طرح مي كنم . شما هم بايد خوب بخوانيد چون نمره مستمري تان را از روي اين امتحان خواهم داد . با صداي زنگ دو باره جيغ و فرياد سر داديم و شادي كرديم . و بازهم بچه ها خواستند كه براي امتحان نگارش زنگ بعد هم فكري بكنم . يك لحظه خواستم زرنگ بازي در بياورم . بلند شدم و گفتم : مگر شما امتحان نخوانديد ؟ مگر نمي دانستيد كه امروز امتحان داريد ؟ بچه ها همه از اين حرفم ماتشان برد و گفتند : تو مگر خواندي كه داري اين حرفها را ميزني ؟ نشستم سر جايم و گفتم : راستش ... راستش من هم نخواندم ولي ديگر هيچ فكري به سرم نمي رسد...! زنگ سوم : زنگ خورده بود و ما در كلاس منتظر دبير نگارشمان آقاي اعلايي بوديم و من هنوز فكري به سرم نزده بود . سرم را گذاشتم روي ميز و غرق در افكارم شدم. نيم ساعت از وقت كلاس گذاشته بود. ولي دبير انشايمان هنوز نيامده بود آقاي ناظم با آن دفترچه ي قرمز وارد كلاس شد. زير لب گفتم : يا ابو الفضل بدبخت شدم همه چيز را فهميدند ! اقاي ناظم با لحني جدي و محترمانه گفت : دانش آموزان عزيز دبير نگارش شما به خاطر فوت يكي از اقوام شان امروز نتوانست در مدرسه حاضر باشد .ديگر صدايي نشنيدم .خودم را در ميان ابرها حس مي كردم .انگار خالي از هرچه ترس واضطراب شدم ! يعني امتحان چه قدر وحشتناك است كه من به خاطرش اين همه ترسيده بودم يا شايد چون درس نخوانده بودم اضطراب داشتم .آقاي ناظم حرفهايش را زد و رفت . بچه ها با همديگر شوخي مي كردند و مي خنديدند. دوباره سرم را روي ميز گذاشتم و به ماجرا هاي امروز فكر كردم : زنگ اول دبير علوم ، لو رفتن سوالها . زنگ دوم ، آقاي تاريخي و اين زنگ هم نيامدن دبير نگارش . يك لحظه احساس گرما كردم . سرم را كه بلند كردم ، بچه ها دورم حلقه زده بودند و مي خنديدند. همه بچه ها به خاطر كارهايي كه كرده بودم تا معلمان نتوانند امتحان بگيرند ازم تشكر مي كردند. ناگهان حسي به من دست داد. به طرف ميز معلم رفتم و براي بچه ها حرف زدم : بچه هاي عزيز از اينكه خنده را مهمان لبهايتان كردم خوشحالم . ما امروز سه امتحان فوق العاده سخت داشتيم كه بيشترمان درست و حسابي درس نخوانده بوديم و به كمك نقشه هاي من و البته به كمك شما عزيزان هيچكدام گرفته نشد ! اما بچه هاي عزيز اين كار ما درست نبود به قول يكي از دبيرانمان { امتحان سنجيدن دانش خودمان است } ما در واقع با اين كارها به خودمان ضرر وارد كرديم . الان من از علوم و تاريخ و نگارش چيز زيادي نمي دانم . اما اگر امتحان مي داديم با سوالها آشنا مي شديم و دفعه بعد امتحان بهتري مي داديم. اگر ما درس هايمان را به خوبي بخوانيم ، ديگر ترس از امتحان نخواهيم داشت . ما بايد به خودمان قول دهيم بعد از اين اگر امتحان داشتيم با دقت نگاه كنيم و سر جلسه امتحان حاضر باشيم . پس از سخنراني ام بچه ها برايم دست زدند. و اينطور شد كه ما در يك روز سه امتحان را لغو كرديم در عوض سه درس مهم ياد گرفتيم : 1) از اعتماد معلمان به خودمان سواستفاده نكنيم. 2) امتحان چيزي جز سنجيدن دانش خودمان نيست . 3) مدرسه جاي درسه ، بچه بايد نترسه !![]()
وقتی که خيلی ترسيده بودم.
شب جمعه بود .خانواده عمویم خانه ما مهمان بودند. همه دور هم جمع شده بودند و با هم صحبت می کردند. من هم با دختر عموهایم توی اتاق نقاشی می کشیدم که یکدفعه مادرم صدایم کرد و گفت : نسرین برو از انبار چند تا سیب زمینی بیار. با این حرف یک لحظه قلبم ایستاد. نفسهایم تندتر شد. انگار به من می گفتند که برو جهنم و یک شعله آتش بیاور شدت ترس از انبار من را از نقاشی کشیدن واداشت . مادرم دوباره صدایم کرد. دویدم پیشش و گفتم مامان نمیشه داداش بره بیاره ؟مامان سرش گرم آشپزی بود و انگار که حرفم را نشنیده بود. اینبار با صدای بلندتری گفت مگه نشنیدی بهت چی گفتم ؟ سرم انداختم پایین و رفتم . انبار درست ته حیاط قرار داشت و حیاط ما هم دراز و پر درخت بود . در را که باز کردم باد خنکی می وزید و بدن خیس عرقم را خشک می کرد. دمپایی ام را پوشیدم اما انگار نمی خواست به پایم بیاید. پله ها را یکی یکی پایین آمدم . درختها و گلهای حیاط با وزش باد شاخ و برگ خود را تکان می دادند. راه انبار انگار هزاران کیلومتر از من دور بود . بارها به خودم جرات دادم که تمام راه را یکدفعه بدوم ولی نتوانستم. در فکر این بودم که چرا مامان سیب زمینی ها را در انبار نگه می دارد! فکرهای عجیب و غریبی در سرم داشتم. خواستم برگردم و الکی به مامان بگویم سیب زمینی نبود اما حتی نتوانستم برگردم و به پشت سرم نگاه کنم! توی همین فکرها بودم که پایم به یک مار بزرگ گیر کرد و به زمین خوردم. بلند شدم و چنان به طرف انبار دویدم که دریک لحظه خودم را در انبار دیدم . هر چه کلید لامپ را می زدم روشن نمیشد. احساس میکردم کسی در انبار است! حالا اصل کار مانده بود. پیدا کردن گونی سیب زمینی بین آن همه وسایل انبار در تاریکی! به کمک پنجره شکسته انبار کمی از نور ماه به داخل انبار می رسید. بالاخره گونی را پیدا کردم چند تا سیب زمینی برداشتم و به ارامی از انبار خارج شدم. کنار در انبار يه بچه اژدهای ترسناکی ایستاده بود و گردن خیلی درازی داشت. در تاریکی توانستم دمش را تشخیص دهم که به طول قد من بود! نگاهم را که برگرداندم حس کردم دنبالم راه افتاده و دارد میاید! تند تند قدم بر می داشتم و به فکر این بودم که چقدر حیاط در تاریکی ترسناک است. صدای غرّش گربه ای آمد. به بالای دیوار نگاه کردم گربه ایستاده بود و چشمان سبزش برق می زد . به آسمان نگاه کردم ، انگار ستاره ها نیز به حال من قاه قاه می خندیدند! ناگهان بشقاب پرنده صورتی رنگ گردی از بالای سرم به سرعت پرواز کرد و رفت. با خودم گفتم الان است که آدم فضایی ها به طرفم حمله کنند ! صدای ضربه محکمی آمد. انگار بشقاب پرنده به دیوار اصابت کرده بود! من که قبلا در مورد آدم فضایی ها داستانهای زیادی خوانده بودم با سرعت هر چه بیشتر دویدم و پله ها را یکجا پریدم و همینطور که از پله ها می دویدم دمپایی ام را از پاهایم پرت کردم و دستگیره ی در را با تمام وجود به طرف خودم کشیدم. توی حال همه سر سفره بودند. به طرف آشپزخانه رفتم از اینکه دیر آمده بودم از مامان معذرت خواستم . مامان حرفی نزد ولی معلوم بود که عصبانی است. به دستهایم نگاه کرد و گفت: من از تو سیب زمینی خواستم یا پیاز؟ با نگاه به دستانم فهمیدم که گونی سیب زمینی را با گونی پیاز اشتباهی گرفتم! خواستم به مامان بگویم که لامپ انبار خراب بود و... دیدم که مامان خیلی از دستم عصبانی است. با غرور گفتم اگه می خواهید الان بروم و یک گونی سیب زمینی براتون بیارم ! با اینکه این جرات رو نداشتم ولی به خاطر اینکه مامان فکر کنه حواسم نبوده این حرف رو زدم وگرنه منو این همه شجاعت؟؟ مامان زیر غذا را خاموش کرد و گفت: نوش دارو پس از مرگ سهراب؟ الان دیگه وقت خوابه نه وقت شام ! با خودم فکر کردم یعنی من اینقدر دیر اومدم !همه به خوردن شام که آبگوشت بود، مشغول بودند آن هم آبگوشت بدون سیب زمینی !.... کم کم عمو اینا داشتند می رفتند .این هم از امشب که من برایش چه برنامه ریزی هایی کرده بودم !چشمانم از فرط خستگی سنگینی می کردند. انگار مدتها بود که نخوابیده بودم. رفتم اتاق چشمهایم را بستم و کم کم خوابم برد. صبح با صدای مادرم که داشت بلند بلند با تلفن حرف میزد، بیدار شدم .همسایه بغلی مان بود. در مورد اینکه دیشب توپ پسرش افتاده حیاط ما معذرت می خواست. مامان آمد اتاق و گفت: بعد از اینکه صبحانه خوردی برو حیاط رو بگرد و توپ صورتی رنگ پسر همسایه رو پیدا کن و بهشون بده .حیاط را گشتم و آخر سر کنار انبار پیدایش کردم . این توپ برایم چقدر آشناست! با خودم تکرار می کردم توپ صورتی رنگ ، صورتی رنگ! آهان خودشه توپ صورتی رنگ! همون که دیشب مثل بشقاب پرنده اومد حیاط !از تخیل خودم خنده ام گرفت. بشقاب پرنده رو یا به عبارتی توپ همسایه رو به خودشون دادم و شیلنگ را که توی حیاط ول بود جمع کردم. این شیلنگ هم برام آشناست ! آره همون ماری که دیشب بهش گیر کردم و خوردم زمین. با صدای قهقهه ی من مامان و بابا به حیاط آمدند . مامان رفت به طرف انبار و یک جارو برقی کهنه با خودش آورد و داد به بابا و گفت که این خراب شده و دیگه کار نمی کند. عجیبه اون جارو برقی برام آشنا به نظر میاد! به طرف جارو برقی خیز برداشتم و لحظه ای بهش نگاه کردم. این با ر با صدای بلندتری خندیدم. مامان و بابا با حیرت و تعجب به من نگاه می کردند. جارو برقی ای که توی دست بابا بود بچه اژدهای دیشب بود که ازش ترسیده بودم !از ترسو بودن خودم واقعا خجالت کشیدم وبا تخیل قوی که داشتم همه چیز رو با یک چشم دیگه ای دیده بودم. از آن به بعد هر وقت مادرم در انبار کاری دارد می روم و برایش انجام می دهم .چه در شب و چه در روز! چون من يك دختر شجاعي هستم دیگر تاریکی ترسی برای من ندارد. چون مي دانم كه در تاريكي هيج چيز ترسناكي نيست!!
عروسک سخنگو
يکی بود ، اون يکی هم بود، خدا هم بود، همه بودند. سحر توی اتاقش بود هوا سرد بود وصدای زوزه باد از پنجره اتاق شنيده می شد. درختهای حياط با وزش باد تکان می خوردند. سحر روی تختش دراز کشيده بود و به سقف اتاق خيره شده بود .حوصله اش سر رفته بود عروسکش را از بالای تخت برداشت و زل زد به صورتش . تنها عروسکی بود که می توانست همه حرفهايش را به او بگوید:
راستش رو بخواهی عروسک خوشگلم توی دنيا من فقط تو رو دارم مامانم که تازگی ها خياطی میکنه و سرش شلوغ است و اصلا برای حرفهای من وقت ندارد، بابام رو ميگی ؟ من که بابا ندارم ، مامان ميگه بابام رفته توی آسمون اون بالا بالا ها پيش خدا . دوستم مهسا هم که تازگی ها مامانش مريض شده اصلا نديدمش، قبلا هم که باهم بازی ميکرديم، فقط از خودش تعريف میکرد و به حرفهای من اصلا گوش نمی داد. فقط تو می تونی حرفهای منو تحمل کنی و هيچی نگی و فقط به چشمهايم نگاه کنی. مامانم ميگه تو رو بابام قبل از رفتنش پيش خدا برايم خريده . راستی عروسک خوشگلم چرا تو به حرفهای من جواب نمي دهی؟ عروسک خوشگلم چیزی بگو. من فقط ميخوام تو حرف بزنی، ميخوام تا شب باهام حرف بزنی . عروسک خوشگلم يه چيزی بگو داره گريه ام می گيره. خدايا يه کاری کن تنهايي ام تموم بشه ، يه کاری کن عروسکم باهام حرف بزنه...
_ سحر گريه نکن تو ديگه تنها نيستی من ميخوام تا شب برايت حرف بزنم! سحر اول باورش نشد وفکر کرد که دارد خواب می بيند. با پشت دستهايش چشمهايش را به هم ماليد، تعجب کرده بود يعنی عروسکش به حرف امده بود؟
عروسکش همينطور حرف می زد : ما می تونيم دوستهای خوبی واسه همديگه بشويم . از اين به بعد من به حرفهايت گوش ميکنم هيچ بلکه باهات حرف هم می زنم .آن شب سحر و عروسک خيلی حرف زدند حرفهايی که که سحر فقط می توانست به عروسک بگويد. اما پلکهايش سنگينی می کردند ، بنابرين زود اما خوشحال خوابش برد . صبح که از خواب بيدار شد فکر کرد که همه حرفهای ديشب خواب بوده و عروسکش به حرف نيامده است. به عروسک نگاه کرد، انگار خواب بود .سحر عروسک را صدا زد:
عروسک قشنگم بيداری ؟ عروسک سخنگو جواب بده بيداری ؟ عروسک چشمهايش را باز کرد. دور و برش را نگاه کرد . به سحر صبح به خير گفت و بلندشد. سحر باورش نمی شد که عروسکش حرف می زند. صدای در بلند شد و مادر سحر امد اتاق و گفت: پاشو بيا صبحونه بخور چيه چرا اينطوری نگاه می کنی ؟ پاشو بيا. سپس رفت سحر به عروسک گفت که صبر کند تا او صبحانه اش را بخورد و بيايد تا کلی با هم حرف بزنند. سحر دست و صورتش را شست و نشست سر ميز صبحانه. ليوان چای را کشيد به طرف خودش، شکر را برداشت و ريخت توی چايی. فقط به عروسک سخنگو فکر می کرد ، به اينکه کسی پيدا شده که به حرفهايش گوش دهد، به اينکه می توانست همه حرفهايش را به او بگويد. به اينکه..... توی اين فکرها بود که مامان داد زد: حواست کجاست دختر چقدر شکر می ريزی؟ سحر وقتی به ليوان چای نگاه کرد ليوان پر از شکر بود. مامانش عصبا نی شد. سحر چايی را همينطوری گذاشت دوتا لقمه گرفت و خواست برود اتاقش که مامانش گفت: کجا؟پس چايی چی شد ؟سحر گفت ديگه سير شدم. مامان گفت اخه تو که هنوز چيزی نخوردی ،اون دو تا لقمه رو کجا می بری؟ سحر گفت : هيچی ميخوام بخورم و رفت توی اتاقش. مامانش فعلا اورا به حال خودش گذاشت. سحر يکی از لقمه ها را به عروسک داد ويکی را خودش خورد. ولی عروسک گفت: من نمی تونم بخورم، مگه يادت رفته که من يک عروسکم؟سحر گفت: پس چرا حرف ميزنی؟ عروسک گفت: چون تو ازم خواستی ومن هم وقتی فهميدم تو دختر خوبی هستی گفتم چرا که حرف نزنم! من خدا خدا می کردم که يکی پيدا بشه تا من حرف دلمو بهش بگم. مگه ما عروسک ها دل نداريم! سحر خیلی خوشحال بود . دلش میخواست عروسکش را به همه نشان دهد و به انها بگوید که عروسکش می تواند حرف بزند. رفت روی تختش دراز کشید و عروسکش را بغل کرد. مامان در را باز کرد وقتی سحر را دید گفت: چی شده از صبح همین جوری توی اتاقت نشستی چیزی شده؟ دستش را گذاشت پیشانی سحر و دید که تب هم ندارد. سحر چیزی نمی گفت فقط به عروسکش نگاه می کرد مامان. گفت: پاشو برو از سر کوچه پنیربخربیا. پاشو.سحر خواست كه بكويد عروسکش حرف میزند اما هیچکس كه باور نمی کرد. سحر پول پنیر را از مادرش گرفت . عروسکش را برداشت و رفت توي حیاط داشت با خودش حرف میزد : اخه مامان خانم من چطوری بهت بگم که عروسکم سخنگو شده و می تونه حر ف بزنه. وقتی در حیاط را باز کرد مهسا هم توی کوچه بود. تا سحر را دید به طرفش امد وگفت: کجا می ری با عروسک؟ سحر گفت: میرم مغازه. مهسا پرسید: با عروسک؟ سحر گفت: اره مگه چی می شه؟ اخه تو که نمی دونی چی شده، این عروسک با عروسکهای دیگه فرق داره. سحر تا درمغازه همه چی رو برای مهسا تعریف کرد مهسا شوکه شده بود. با کنجکاوی گفت: اگه راست میگی ازش بخواه یه کمی باهام حرف بزنه. سحر از عروسک خواست که با مهسا حرف بزند عروسک هم قبول کرد وبه مهسا سلام کرد و حالش را پرسید. مهسا گفت: پس چرا حرف نمی زند؟ سحر گفت مگر نشنیدی که حالت را پرسید؟ عروسک باز حال مهسا را پرسید ولی مهسا گفت که هیچ صدایی نمی شنود ! سحر به عروسکش گفت عروسک سخنگو یه کمی بلند تر برای مهسا حرف بزن انگار صدایت را نمی شنود!مهسا فکر کرد که سحر او را مسخره می کند گفت اخه عروسک که حرف نمی زنه پس چرا عروسک من تاحالاهیچ حرفی نزده ؟ سحرناراحت شد و گفت اخه چرانمی تونی صدای عروسک سخنگوی منو بشنوی؟ مهسا گفت تو خیالاتی شدی عروسک که زبون نداره بتونه حرف بزنه! وبلند بلند خندید. سحر عصبانی شد و گفت : نخير عروسک من حرف میزنه خوب هم حرف میزنه ادمهای بدی مثل تو نمی تونند صدای اون رو بشنوند! این دفعه مهسا عصبانی شد و گفت من، من ادم بدیم یا تو تو که... هردو به جان هم افتادند و به یکدیگر بد و بیراه گفتند .سحر وقتی یادش امد که باید پنیر بخرد مهسا را ول کرد وگفت عروسک من حرف میزنه . چیکار کنم که عروسک تو نمی تونه حرف بزنه!این را گفت وعروسکش را محکم بغل کرد رفت به طرف مغازه پنیر را گرفت و بدو بدو امد دیر کرده بود حتما مادرش عصبانی شده بود وقتی در خانه را باز کرد مهسا و مادرش خانه انها بودند سحر فهمید ماجرا از چه قراری است و چرا مهسا و مادرش امده اند خانه انها. ولی فقط به این تعجب می کرد که مهسا چقدرسریع همه چیز را به مادرش تعریف کرده!!سحر رفت توی اشپزخانه پنیر را به مادرش داد و از اینکه دیر امده بود معذرت خواست. مادرش گفت: یعنی فکر میکنی من نمی دونم چرا دیر اومدی رفتی به مهسا چی گفتی؟جریان عروسک سخنگو چیه؟ راستش همین است که عروسکم سخنگو شده می تونه حرف بزنه برایت جالب نیست!مامان خیلی تعجب کرد و فکر کرد که سحر مریض شده و داره هزیان میگه . ولی سحر ادامه داد: مامان میخواهی بگم باهات حرف بزنه؟سحر به عروسک گفت و عروسک به مادر سحر سلام داد .سحر گفت شنیدی بهت سلام کرد. مامان بیشتر تعجب کرد یک لحظه به عروسک خیره شد و گفت داری منو مسخره می کنی؟عروسکم حرف می زنه یعنی چی؟ بچه مردم رو سر کار گذاشتی با این حرفهایت بامادر مریض و درمانده اش پا شده اومده اینجامی گه مهسا نه حرف میزنه نه چیزی میخوره یه گوشه می شینه فقط میگه من عروسک سخنگو می خواهم .اخه تو چرا رفتی دروغکی به اون گفتی که عروسک من حرف میزنه تو که دختر خوبی بودی سحر گفت ولی مامان عروسکم می تونه حرف بزنه گوش کن و عروسک داد زد من می تونم حرف بزنم ،من می تونم حرف بزنم ! ولی مامان گفت که هیچ صدایی نمی شنود! سحر خیلی تعجب کرده بود مامان دست سحر را گرفت و برد توی حال پیش مهسا و مادرش و از سحر خواست که از مهسا و مادرش عذر خواهی کند ولی سحر گفت اخه من که دروغ نگفتم که عذر خواهی کنم عروسک سخنگو تو رو خدا یه کمی بلندتر برای اینها حرف بزن انگار صدایت را نمی شنوند عروسک با تمام قدرت خود حرف زد طوری که سحر گوشش را گرفته بود همه تعجب کرده بودند فکر می کردند که سحر دیوانه شده چون هیچ کدام صدایی نشنیده بودند...!!
ساعت 9 شب بود سحر با عروسک سخنگو توی اتاق بود چشمهایش قرمز شده بود انگار کمی گریه کرده بود .از همان اتفاق صبح وقتی که مادرش به قول خودش از مسخره بازی سحر عصبانی بود با شرمندگی از مهسا و مادرش عذرخواهی کرده بود و انها رفته بودند . خلاصه هیچکس حرف سحر را باور نکرده بود...
عروسک سخنگومن خودم صدایت رو شنیدم پس چرا همه فکر می کنند من دروغ می گم چرا همه می گن من دیوونه شدم تو یه چیزی بگو. عروسک خیلی حرف داشت امانمی دانست از کجا شروع کند. سحر گفت تو جلوی همه حرف زدی ولی انها گفتند که صدایت رو نمی شنوند اخه چطور ممکنه خدای من...!!
عروسک سخنگو گفت: ناراحت نشو ، اخه چه فایده ای داره که انها صدای من رو بشنوند یا نه ،اخه من که برای انها فایده ای ندارم انها وقت ندارند که به حرفهای من گوش کنند سحر گفت اخه انها فکر می کنند من دروغ می گم و در حالی که من دروغ نمی گم تو می تونی حرف بزنی .عروسک سخنگو گفت : مهم نیست که انها صدای من رو بشوند یا نه مهم اینکه تو دیگه تنها نمی مونی ما می تونیم با هم حرف بزنیم صدای همدیگر رو بشنویم ما می تونیم دوستهای خوبی واسه همدیگه بشویم ما می تونیم... سحر خیلی خوشحال شد واز حرف عروسک خوشش امد و تا شب توی این فکر بود که چرا فقط او می توانست صدای عروسک سخنگو را بشنود!! ![]()
*** تقديم به همه عروسکهای سخنگوی دنيا ***![]()
*خواهر كوچك من*
*خواهر كوچك من*
من امرو ز کار بزرگی کردم . چون از خواهر کوچکم مواظبت کردم. پدرم رفت سر کار و مادرم باید می رفت ملاقات دوستش. من و خواهرم تنها ماندیم. آنها خانه و خواهر کوچکم را به من سپردند و رفتند. تلویزیون را روشن کردم و با هم به برنامه کودک نگاه کردیم .خواهرم حوصله اش سر رفت و بهانه آورد .مجبور شدم تلویزیو ن را ول کنم و با او بازی کنم .همه اساب بازی هایم را ریختم جلویش، اما او فقط بلد بود عروسک ها را لیس بزند ویا لباس و موهایشان را بکند. مجبور بودم از عروسکم هم بگذرم و بگذارم آنها را لیس بزند. کمی که گذشت از لیس زدن عروسک ها و اسباب بازیها خسته شد. چهار دست و پا به طرف آشپزخانه رفت تا بروم جلویش را بگیرم نشسته بود جلوی ماشین لباسشویی و با دکمه هایش ور می رفت .خیالم راحت بود چون حتما مامان آن را قفل کرده بود. تلفن با تمام وجودش سکوت خانه را شکست. مامانم بود. می گفت که به خاله گفته بیاد پیش ما باشه و برامون ناهار بپزد. با خودم گفتم اینطور که مامان میگه حتما خاله الان پشت در است ! یک دفعه به یادم آمد که خواهرم توی آشپزخانه است. به طرف آشپزخانه دویدم ولی آنجا نبود. تمام خانه را گشتم ولی خبری ازش نبود. حیاط ، پشت بام، اتاق ،حمام، همه جارو گشتم .آخر نمی توانست برود پشت بام یا جای دیگه .یعنی کجا رفته؟ آخرین بار توی آشپزخانه بود .برای یک لحظه قلبم ایستاد. نکند ماشین لباسشویی خواهرم بلعیده باشد والان خواهرم در شکمش است !انگار همه وسایل آشپزخانه به من چشم وابرو می کردند! اجاق گاز که مشغول صحبت با هود بود هود هم چنان سر و صدایی انداخته بود که سرم درد گرفت. دکمه اش را که زدم از حرف زدن ایستاد. سماور که دستش را به کمرش زده بود و مشغول گرم کردن چای توی قوری بود. کجا دنبالش بگردم؟ یعنی چه اتفاقی افتاده ؟صدای به هم خوردن دست می آمد. اطرافم را به دقت نگاه کردم .مطمئنم صدا از توی ماشین لباسشویی می آمد. خدای من چی می دیدم! خواهرم داخل ماشین لباسشویی بود !چطور رفته بود اونجا؟ خواهرم داخل ماشین لباسشویی می خندید و دست می زد .خدا را شکر ماشین لباسشویی کار نمی کرد ،فقط از درش داخلش شده بود .وقتی بیرونش آوردم این بار صدای زنگ در با تمام وجودش خورد .خاله بود ناهار آورده بود. خواهرم را بغل کرد وبوسید یک دستی هم به سر من کشید. بعد از خوردن ناهار خاله عجله داشت می خواست زود برود. گفت که مامان وبابا زود می آیند من که می دانستم مامان وبابا دیر می آیند! آخه چطور دلش اومد مارو تنها بذاره و بره. خوابم می آمد ولی خواهرم هنوز شیطنت می کرد .بايد ازش خوب مواظبت کنم تا اینبار داخل یخچالی چیزی نرود! برایش بیسکوییت و چند تا عروسک آوردم تا مشغول شود. چشم هایم سنگینی می کرد ولی باید بیدار می ماندم. دیگر ندانستم چه شد که خوابم برد. نمی دانم چقدر خوابیدم ولی بیدار که شدم ساعت پنج عصربود .خانه ساکت بود. از حیاط صدای گریه می آمد رنگ از رخم پرید. چه بلایی سر خواهرم آمده بود؟ چرا گریه می کرد؟ با تمام زورش جیغ می کشید. وقتی نزدیکش شدم متوجه شدم که یک قورباغه سبز رنگی جلویش ایستاده. من هم فکر کردم دایناسوري چیزی دیده این طور گریه می کند !خواهرم همین طور گریه می کرد .پریدم قورباغه را با دستانم گرفتم .اینبار خواهرم با تمام توانش داد کشید .در همان لحظه مامان وبابا سراسیمه وارد حیاط شدند. مامان با دیدن خواهرم که گریه می کرد خودش را گم کرد و ندانست چطور بغلش کند! بالاخره آن قدر صورتش را بوسید و نازش کرد که آرام شد. تازه پدرهم یکی از آن شکلات های خوشمزه که همیشه باید چند ساعت التماس کنیم تا یکی بگیریم به او داد! مادرم گفت یادت باشد بچه را با قورباغه نترسانی. من یک ساعت قورباغه دستم بود ولی کسی به خاطر شجاع بودنم تشویقم نکرد. هیچکس ندید که چطور قورباغه را توی دستم خفه کردم تا دیگر جرات نکند خواهرم را بترساند! من خیلی شجاع هستم چون توانسته بودم از خواهرم نگه داری کنم و نگذارم اذیت شود .من حتی از ماشین لباسشویی هم نترسیدم و خواهرم را از داخل آن بیرون آوردم. من خیلی کارهای شجاعانه کرده بودم ولی کسی ندیده بود. از آن به بعد تصمیم گرفتم ادای ترسو ها را دربیاورم. حالا هر وقت خواهرم از چیزی می ترسد و با صدای بلند گریه می کند، من هم بلند تر از او جیغ می کشم و پدرو مجبور است به جای یک شکلات دوتا شکلات بدهد و مادرم هم دیگر نمی تواند فقط او را ببوسد !من دوست دارم شجاع باشم ولی وقتی می بینم خواهرم به خاطر ترسو بودن جایزه می گیرد اصراری ندارم که شجاع باشم!


