X
تبلیغات
داستان های من

*خواهر كوچك من*

      *خواهر كوچك من*    

 

من امرو ز کار بزرگی کردم . چون از خواهر کوچکم مواظبت کردم. پدرم رفت سر کار و مادرم باید می رفت ملاقات دوستش. من و خواهرم تنها ماندیم. آنها خانه و خواهر کوچکم را به من سپردند و رفتند. تلویزیون را روشن کردم و با هم به برنامه کودک نگاه کردیم .خواهرم حوصله اش سر رفت و بهانه آورد .مجبور شدم تلویزیو ن را ول کنم و با او بازی کنم .همه اساب بازی هایم را ریختم جلویش، اما او فقط بلد بود عروسک ها را لیس بزند ویا لباس و موهایشان را بکند. مجبور بودم از عروسکم هم بگذرم و بگذارم آنها را لیس بزند. کمی که گذشت از لیس زدن عروسک ها و اسباب بازیها  خسته شد. چهار دست و پا به طرف آشپزخانه رفت تا بروم جلویش را بگیرم نشسته بود جلوی ماشین لباسشویی و با دکمه هایش ور می رفت .خیالم راحت بود چون حتما مامان آن را قفل کرده بود. تلفن با تمام وجودش سکوت خانه را شکست. مامانم بود. می گفت که به خاله گفته بیاد پیش ما باشه و برامون ناهار بپزد. با خودم گفتم اینطور که مامان میگه حتما خاله الان پشت در است ! یک دفعه به یادم آمد که خواهرم توی آشپزخانه است. به طرف آشپزخانه دویدم ولی آنجا نبود. تمام خانه را گشتم ولی خبری ازش نبود. حیاط ، پشت بام، اتاق ،حمام، همه جارو گشتم .آخر نمی توانست برود پشت بام یا جای دیگه .یعنی کجا رفته؟ آخرین بار توی آشپزخانه بود .برای یک لحظه قلبم ایستاد. نکند ماشین لباسشویی خواهرم بلعیده باشد والان خواهرم در شکمش است !انگار همه وسایل آشپزخانه به من چشم وابرو می کردند! اجاق گاز که مشغول صحبت با هود بود هود هم چنان سر و صدایی انداخته بود که سرم درد گرفت. دکمه اش را که زدم از حرف زدن ایستاد. سماور که دستش را به کمرش زده بود و مشغول گرم کردن چای توی قوری بود. کجا دنبالش بگردم؟ یعنی چه اتفاقی افتاده ؟صدای به هم خوردن دست می آمد. اطرافم را به دقت نگاه کردم .مطمئنم صدا از توی ماشین لباسشویی می آمد. خدای من چی می دیدم! خواهرم داخل ماشین لباسشویی بود !چطور رفته بود اونجا؟ خواهرم داخل ماشین لباسشویی می خندید و دست می زد .خدا را شکر ماشین لباسشویی کار نمی کرد ،فقط از درش داخلش شده بود .وقتی بیرونش آوردم این بار صدای زنگ در با تمام وجودش خورد .خاله بود ناهار آورده بود. خواهرم را بغل کرد وبوسید یک دستی هم به سر من کشید. بعد از خوردن ناهار خاله عجله داشت می خواست زود برود. گفت که مامان وبابا زود می آیند من که می دانستم مامان وبابا دیر می آیند! آخه چطور دلش اومد مارو تنها بذاره و بره. خوابم می آمد ولی خواهرم هنوز شیطنت می کرد .بايد ازش خوب مواظبت کنم تا اینبار داخل یخچالی چیزی نرود! برایش بیسکوییت و چند تا عروسک آوردم تا مشغول شود. چشم هایم سنگینی می کرد ولی باید بیدار می ماندم. دیگر ندانستم چه شد که خوابم برد. نمی دانم چقدر خوابیدم ولی بیدار که شدم ساعت پنج عصربود .خانه ساکت بود. از حیاط صدای گریه می آمد رنگ از رخم پرید. چه بلایی سر خواهرم آمده بود؟ چرا گریه می کرد؟ با تمام زورش جیغ می کشید. وقتی نزدیکش شدم متوجه شدم که یک قورباغه سبز رنگی جلویش ایستاده. من هم فکر کردم دایناسوري چیزی دیده این طور گریه می کند !خواهرم همین طور گریه می کرد .پریدم قورباغه را با دستانم گرفتم .اینبار خواهرم با تمام توانش داد کشید .در همان لحظه مامان وبابا سراسیمه وارد حیاط شدند. مامان با دیدن خواهرم که گریه می کرد خودش را گم کرد و ندانست چطور بغلش کند! بالاخره آن قدر صورتش را بوسید و نازش کرد که آرام شد. تازه پدرهم یکی از آن شکلات های خوشمزه که همیشه باید چند ساعت التماس کنیم تا یکی بگیریم به او داد! مادرم گفت یادت باشد بچه را با قورباغه نترسانی. من یک ساعت قورباغه دستم بود ولی کسی به خاطر شجاع بودنم تشویقم نکرد. هیچکس ندید که چطور قورباغه را توی دستم خفه کردم تا دیگر جرات نکند خواهرم را بترساند! من خیلی شجاع هستم چون توانسته بودم از خواهرم نگه داری کنم و نگذارم اذیت شود .من حتی از ماشین لباسشویی هم نترسیدم و خواهرم را از داخل آن بیرون آوردم. من خیلی کارهای شجاعانه کرده بودم ولی کسی ندیده بود. از آن به بعد تصمیم گرفتم ادای ترسو ها را دربیاورم. حالا  هر وقت خواهرم از چیزی می ترسد و با صدای بلند گریه می کند، من هم بلند تر از او جیغ می کشم و پدرو مجبور است به جای یک شکلات دوتا شکلات بدهد و مادرم هم دیگر نمی تواند فقط او را ببوسد !من دوست دارم شجاع باشم ولی وقتی می بینم خواهرم به خاطر ترسو بودن جایزه می گیرد اصراری ندارم که شجاع باشم!

!! نوشته شده توسط نسرین | 20:51 | سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 •